من جعفر والی ام، والی تر نمی شوم (2)

به گزارش وبلاگ دوستی و مهربانی، فصلنامه بازیگر: جعفر والی هنرمند پیشکسوت تئاتر در گفت و گویی تاکید کرد او 60 سال در دنیای تئاتر فعال بود و غیر از این هنر هیچ مشغولیت دیگری در تمامی این سال ها نداشت.

من جعفر والی ام، والی تر نمی شوم (2)

والی از جمله هنرمندان شاخص تئاتر محسوب می شود که صبح روز شنبه بیست و هفتم آذرماه بعد از تحمل مدت ها بیماری ریوی و قلبی دارفانی را وداع گفت.

این هنرمند پیشکسوت در تاریخ 25 شهریور 1390 در روزهایی که این هنرمند هنوز چندان درگیر بیماری نشده بود، هوشمند هنرکار، کارگردان و بازیگر تئاتر، گپ و گفتی مفصل با این هنرمند پیشکسوت انجام داد. این گفت وگو اولین بار در شماره دوم فصلنامه بازیگر (انجمن بازیگران خانه تآتر)، زمستان 90 به چاپ رسیده است.

در بخش نخست این گفت و گو به روزهایی که این هنرمند با تئاتر آشنا شد تا سال هایی که تئاتر به اوج خود رسیده بود اشاره شد.

بخش دوم آن به این شرح است:

بعد از انقلاب در ایران شما کارگردانی نکردید، ولی ظاهراً خارج از کشور کارهایی داشته­ اید.

آره. آنجا چند تا پیس کار کردم. یکی به اسم تو گوش سالمم زمزمه کن.

نوشته کی؟

ویلیام هاولن. کار قشنگی است. داستان دو تا پیرمرد مهاجری که... کار خوبی بود. اسم ظریف و زیبایی دارد. یکی از پرسناژها یکی از گوش­های باباش کر بود، هر وقت می خواست چیزی را در گوش بابایش بگوید، بابا می گفت توی گوش سالمم زمزمه کند.

کجا آن را اجرا کردید؟

این را در اتاوا کار کردیم. بعد تورنتو هم بردم. فارسی اجرا کردیم. ولی بعد چند تا پیس هم به انگلیسی کار کردم.

توی همان کانادا یا جای دیگر؟

آره. کانادا. کالچر شاک (Culture Shock) را کار کردم؛ ضربه فرهنگی، شوک فرهنگی. همینطور تو گوشه و کنار، گاهی توی دانشگاه بچه ها کار می کردند، می رفتیم می دیدیم، کنفرانس می دادیم. یکی هم فریدام هاوس (Freedom House) بود. در سال 2001 کار کردم. البته مطلقاً یک چنین جایی در دنیا وجود ندارد.

یعنی این نمایش می خواست بگوید که یک همچین جایی نیست؟

همه آواره اند. رو همین حساب قصۀ یک آوارگی تاریخی را گرفتم و اشاره دادم به امروز. قهرمانان پیس همه شان دنبال ریشه هایشان می گردند، که کجایی اند؟ چه هستند؟ یک پرسناژ خیلی جالب داریم، فکر کن مثلاً در استرالیا متولد شده، در آفریقای جنوبی دیپلمش را گرفته، تو لندن لیسانس شده، مثلاً چه می دانم در نیویورک عاشق شده، بعد در تورنتو ازدواج کرده. نقشه دنیا را تنش کرده و دنبال این است که، من کجایی ام؟

شما خودتان چه سالی مهاجرت کردید از ایران؟

سال 94 (میلادی).

چند سال اصلاً نبودید؟

مدتی گم و گور بودم.

فکر کنم شش هفت سالی برنگشتید ایران؟

آره.

بعد از انقلاب چه تفاوتی ایجاد شد که شما نتوانستید کارگردانی کنید؟

آخر من نمی فهمم. خیلی مسائل توی این مملکت اتفاق می افتد که به من مربوط نیست. ما تآتری هستیم. ولی از آن ور که نگاه کنی باز مربوط است، چون تآتری هستیم. می دانی؟ ما نگاهمان به جامعه است، به مردم است. غیر از این باشد که می شود، خری زاد و خری زید و خری مرد. نه من می فهمم چه کار کردم، نه تماشاچی می فهمد چه دید. تآتر بی معنی! به همین دلیل فرم گرایی می بینی چقدر مد شده. آن هم اجق وجق هایی که در می آورند توی تآتر که نه خودش می فهمد چه کار دارد می کند، نه بازیگر می فهمد چه کار دارد می کند، نه تماشاچی. آنها هم راضی اند. پولت را بگیر و برو. این پولت را بگیر و برو می دانی چه فاجعه ای است توی تآتر؟ ما تآتر می گذاشتیم همین 25 شهریور، تآتر سنگلج، بلیطی چهار تومان تا شش تومان. دانشجو نصف قیمت. بلیط سینما هشت تومان بود. گوش می کنی؟ پانزده درصد مخارج تآتر را ما می دادیم. ما شبی سی تومان پول آژان می دادیم، که دم در بایستد. آخر آن زمان هم باید می ایستاد دیگر. همیشه آژان باید می بود. به هر حال خرج تآتر را ما می دادیم.

یعنی از گیشه همه اینها تأمین می شد؟

بعداً البته کمک می شد. خود سالن می دانی چقدر امکان است؟ ما می نشستیم برنامه ریزی می کردیم، امسال شهریور آقای x نمایش می گذارد تا مهر. مهر فلانی می گذارد. آبان فلانی می گذارد. بنده می دانستم مثلاً سال آینده اسفندماه یا بهمن ماه تآتر دارم. تآترم را پیدا می کردم. پیس­ام را پیدا می کردم. هنرپیشه ام را انتخاب می کردم. تمرین هایم را می کردم. درست ساعت هشت و نیم مثلاً روز بیست و چهارم اسفند هزار و سیصد و فلان پرده می رفت بالا، تآتر اجرا می شد، تمام می شد و می رفت. آی با کلاه و آی بی کلاه... بهترین بابای دنیا... پهلوان اکبر می میرد... نمی دانم میراث... مال بیضایی.

بعد از برگشتن، باز هم زمینه را همچنان مساعد ندیدید برای کار کردن؟

آخر می دانی؟ عذر می خواهم این حرف را می زنم. باید اول دلال بود. جدی می گویم. باید اول ذهن دلالی داشته باشی. بتوانی چانه بزنی. یک چیزی مثل معاملات ملکی. آقا نمی شود 200 تومان کمتر بدهی، 400 تومان بالاتر بدهی، آقا این موتورش فلان است، دنده اش خوب جا نمی رود...

چیزهایی از کارگردان می خواهند که به او ربط ندارد. شاید به تهیه کننده ربط داشته باشد ولی به کارگردان ربط ندارد.

من نمی فهمم آخر. مسأله این است که ممکن است بعضی ها بفهمند و عمل کنند. من اصلاً نمی فهمم. من کارم این است که یک پیس به من بدهی، بگویی خب برو انتخاب کن و این جمله را هم نگو، این صحنه را هم حذف کن. چشم! می روم کارم را می کنم، اما تا شب آخر باید تمام تنم بلرزد که فردا بگویند اینجایش را حذف کن. موقع اجرا بگویند اینجایش کج است. بعدش هم بگویند اصلاً چرا این پیس را گذاشتی؟ الان جالب است که یک مسأله ای برای یکی از دوستان ما پیش آمده که دارند محاکمه اش می کنند، که چرا آقای فلان و خانم فلان آمدند پیس تو را دیدند. آقا من که تماشاچی انتخاب نمی کنم. تماشاچی من را انتخاب می کند. اتفاقاتی امروزه روز توی تآتر ما می افتد که به قول معروف آدم دهانش وا می ماند. اصلاً آدم حیرت می کند.

یعنی چه؟ اصلاً چه ربطی به تآتر دارد؟ حالا به ممیزها کاری نداریم که چه کسانی نشسته­اند و چه جوری ممیزی می کنند و چقدر صلاحیت دارند. حالا اینها به کنار. آقا این را بگو، این را نگو. این را عوض کن. این را بردار. حتی هنرپیشه را می گویند عوض کن. آقای فلان را بردار، فلانی را بگذار. خب، بیا کارگردانی هم بکن. کار به اینجاها هم خواهد کشید. سر تمرینت بیایند و پیس تو را تجزیه و تحلیل کنند. خدای نکرده توی تجزیه و تحلیل یک حرفی از دهانت در نیاید که به مصالح بر بخورد. عذر می خواهم آقا، تو مملکت ما ایبسن شده جاسوس موساد و عامل امپریالیسم آمریکا.

آخر من نمی فهمم، نمی فهمم.چراباید کار به اینجا بکشد. آخر مرد حسابی اگر می­خواهی یک چیزی بگویی، برو لااقل ببین کی بوده که می خواهی فحشش بدهی. ایبسن صد سال پیش مرده. و در ضمنً یادت باشد آقایی که نمی دانی، یکی از بزرگترین بنیانگذاران تآتر دنیا است. دنیا به او افتخار می کند. حالا تو مملکت ما می شود جاسوس موساد. آدم وقتی حرصش می گیرد نمی داند چه بگوید.

سال های اول انقلاب فضای تآتر چگونه بود؟

بعد از انقلاب مدتی آن نظم را حفظ کردیم. ببین یکی از افتخارات ما این است؛ بعد از انقلاب، هجده ماه جمشید مشایخی رئیس اداره تآتر بود. ما عضو شورای تآتر این مملکت بودیم توی این هجده ماه...

توی آن هجده ماه شما کاری را روی صحنه نبردید؟

نه، نبردیم. باید سازمان می دادیم و کار را برای جوان ها آماده می­کردیم. بعد هم تقاضای بازنشستگی کردم. گفتند شما می خواهید پشت این انقلاب را خالی کنید و ... گفتم، بمانم که چه کار کنم؟ شروع شد. بقیه هم تقاضای بازنشستگی کردند. از ماده نمی دانم چند استفاده کردیم که ده سال می توانستند اضافه کنند. خود من هم با حقوق بیست سال بازنشسته شدم. آمدند یک روز توی اداره تآتر دیدند هیچ کس نیست. آقای جعفری نامی را کردند رییس اداره تآتر.

کدام جعفری؟

آقای مجید جعفری. ایشان اولین کاری که کرد مصاحبه کرد و گفت، ما اینها را ریختیم به زباله دان تاریخ. یعنی ماها را. بعد دید بد حرفی زده شب با دسته گل آمد در خانه جمشید. گفتم برو اول حرفت را تکذیب کن بعد دسته گل بیاور. بعد هم فرمودند که این آرشیو طاغوت را بریزید دور. کاری که کرد آقا تمام عکس ها و تصاویر و کتابخانه و همه را ریختند دور. اینها را باید گفت و من هم می گویم. حالا هم ادعا دارند. ما ادعایی نداریم، رفتیم کنار. من دیگر جعفر والی تر نمی شوم. من جعفر والی ام. کارگردان تر هم نمی شوم. گوش می کنی؟ ولی باز دلم برای این تآتر لک زده. دلم برای این تآتر می لرزد. حداقل بابا شصت سال عمرم را گذاشتم توش، عزیز دلم غیر این است؟ شصت سال کم نیست. به من بگو من چه کار دیگری کردم غیر از این کار؟ کاسبی کردم؟ دکان باز کردم؟ معاملات ملکی باز کردم؟ چه کار کردم؟ حتی آن طرف هم که رفتم باز تآتر کار کردم.

کمی از تجربیات تدریس خودتان بگویید.

من یک دوره دانشگاه درس دادم. کارگردانی می خواهی درس بدهی پشت تریبون که نباید بایستی. بچه­ ها باید لخت بشوند و کار عملی کنند. من هم همین کار را کردم. در را هم قفل کردم گفتم از این حریم مال من است. لباس ورزشی هم بپوشید، چایی هم گذاشتیم، قهوه می خوردیم، سیگار می کشیدیم. من هفته ای چهار ساعت درس می دادم. ساعتی 100 تومان می گرفتم، که پول رفت و برگشتم هم نمی شد. از خود بچه­هایی که در آن دوره بودند بپرس. 40 ساعت. رحمانیان بود، خانومش بود، مهندس پور بود. خیلی ها بودند. همین بچه هایی که دارند کار می کنند. لئون [خان­گلدیان] بود. اینها شاگردهای من بودند.

شما با بچه های شهرستانی هم دیده­ام که کار تآتر می ­کنید؛ بچه­ های همین دور و بر، مال ده ولیان و اطراف.

سال ها پیش یک گروهی بود که اینجا کار می کردند. توی برنامه ای که داشتند، من با آنها آشنا شدم و بچه محل از آب درآمدیم. دیدم چه بچه های نازنینی، و چقدر مشتاق و علاقه مند. خب آدم باید حمایت کند اینها راآره. بعد یواش یواش کارشان بالا گرفت. کارشان مطرح شد.

مهرداد کوروش نیا در واقع کارش را از همین ساوجبلاغ شروع می­ کند و بعد به تهران مهاجرت می­ کند.

اتفاقاً کارهایش تماماً محلی و همه شیرین بود. من آخرین کاری را که دیدم درخت ها بود. یک مسأله ای را عنوان کرده بودند که تقریباً مایه چخوفی داشت. دهی که در آن کارخانه نساجی می آید و تمام روابط ده- شهر، مناسبات شهر، مسأله شهر... همه چیز عوض می شود. گوش می کنی؟ خب تو فکر کن دو هزار تا کارگر آمده­اند توی شهر، از جاهای مختلف، یک فرهنگ جدید را به وجود آورده­اند. مثلاً رئیس کارخانه هم می خواهد کارخانه را توسعه بدهد، مجبور است درخت ها و باغ ها را ویران کند. این خودش قشنگ است. قصه حس چخوفی داشت. من از این قصه خوشم آمد.

کار کوروش نیا بود؟

آره. اینها خیلی کارهای قشنگی کردند. بچه های خیلی خوب، صمیمی، فعال و چقدر هم مشتاق آموختن. اهل کتاب و گفتگو. آدم می بیند از خیلی از جوان هایی که ادعای بازیگری و نمی دانم کارگردانی دارند توی تهران اینها باشعورتر و پیروز ترند.

واقعاً عطش و شوری که توی شهرستانی هاست توی تهرانی ها نیست.

و چقدر هم جستجوگر هستند. چقدر هم خوب حرف را گوش می کنند و خوب می فهمند و خوب عمل می کنند. این چقدر مهم است. گوش می کنی؟ مثلاً می روی سر تمرین شان یک نکته ای را تذکر می دهی، آدم می دهد می بیند عجب اینها این کار را خوب قوام آورده­اند و چقدر خوب جایگزین کرده­اند. خب اینها قشنگ است. همین جا می آیند، می نشینند، تمرین های شان را من می بینم. مثلاً هفته پیش داشتند یک پیس تمرین می کردند.

بچه های ساوجبلاغ و هشتگرد و اطراف می آیند در منزل شما تمرین می کنند؟

آره. همین بالا تمرین می کنند. اینجا را ساختم برای همین دیگر. از تهران هم می­آیند. پارسال به ما جا ندادند برای اتاق شماره 6، گفتم بیایید اینجا تمرین کنید و چه تمرین خوبی هم شد. اولاً چقدر رفاقت و صمیمیت توی بچه ها به وجود می آید. با هم بودن، زندگی کردن، همدیگر را شناختن. توی تآتر این خیلی مهم است.

خلاصه همه چیزتان تآتر است!

چکار کنم دیگر؟

ممکن است یک نگاه تحلیلی و مقایسه ای داشته باشید به تآتر پیش از انقلاب تا پس از انقلاب؟

از 1320 تا 1332 یکی از دورانهای استثنائی تاریخ مملکت ماست بعد از مشروطه.

و همین طور برای تآتر.

برای همه. برای ادبیات، برای تآتر، برای شعر، برای موسیقی، برای همه چیز؛ آنجا همه چیز شکل و تکوین پیدا کرد. حتی کودتای 28 مرداد نتوانست این اثر را خنثی کند. دو سه سالی فشار آورد ولی جامعه طوری بود که توانست مقدار زیادی آن مسائل را بشکافد. ولی خوب شرایطی که بعد از 28 مرداد پیش آمد صد در صد متفاوت بود با جریانی که پیش از 28 مرداد بود. من یادم است آن زمان ما در تهران حدود پنج شش تآتر فعال داشتیم. مثلاً تآتر تهران خسیس را می­گذاشت، تآتر سعدی مونتسرا، آن یکی تآتر برنامه های دیگر... بچه ها جاهای کوچولو کوچولو پیدا می­کردند، گروه های جوان کار می کردند، تماشاگر داشتند، سالن پر بود. یعنی می خواهم بگویم شعور اجتماعی از نظر شناخت مسائل هنری و فرهنگی چقدر بالا بود. 28 مرداد خب یک ضربه بود. مثل یک زلزله بود. همه چیز تعطیل شد.

بعد از مدتی که ما دیگر آشفته تآتر بودیم، مخفیانه می رفتیم خانه سرکسیان تآتر می خواندیم و تمرین می کردیم، ولی هیچ امیدی به اجرا نداشتیم.

مخفیانه؟

آره، مخفیانه. حالا بماند که سرکسیان هم بیچاره لو رفت. بردنش فرمانداری نظامی. این چیست؟ کتاب های روسی و انگلیسی و فرانسه. اینها چیست؟ چخوف؟ ...اُف، بَه!

اُف؟

اُف، دیگه هیچی. یا این چیست؟ کتاب استانیسلافسکی. لافسکی؟ بَه، خودش است. جاسوس درجه یک همین است. خوب پیدا کردیم. این پیرمرد از آن حقه بازهایی بوده که از پیش از جنگ دنیای دوم توی مملکت ما جاسوسی می کرده... حالا بگذریم.

دیگر می رفتیم خانه سرکیسیان و کم­کم پرده ها را دیگر نمی کشیدیم. بعد پای استاد خانلری و دنیابگلو و شاملو و آل احمد و آدم هایی که سرشان به تنشان می ارزید، باز شد. اینها می آمدند، می نشستند و گپ می زدیم، راجع به تآتر و آنجا بود که یواش یواش در همین مذاکرات و حرف ها مسأله تآتر ملی مطرح شد، که ما تآتر ایرانی لازم داریم، با زندگی ایرانی. خب بچه ها هم باهوش بودند. بی استعداد نبودند، تو این مملکت بزرگ و تو این جامعه بزرگ شده بودند. آنتن های شان هم تند تند همه چیز را می گرفت. درست؟

اولین اقدامی که شد عباس جوانمرد برداشت دو تا از قصه های صادق هدایت به نام مرده خوردها و محلل را آورد روی صحنه. با چه کسانی؟ با یک ترکیبی از هنرپیشه های قدیمی و بانام و نشان مثل خانم صفوی، خانم چهره آزاد و بچه های خودمان. خود جوانمرد و علی نصیریان و اینها. گوش می کنی؟ توی اینها دو تا دختر جوان هم بودند، مثلاً خانم برات پور، که توی بلبل سرگشته نقش ماه گل را بازی کرد. یواش یواش شکل گرفت و بعد مسائل مختلف کمک کرد. مثلاً از آن طرف رئیس دانشکده ادبیات کمک کرد؛ دکتر سیاسی. از آن طرف پهلبد کمک کرد. همینجور آدم های مختلف. تآتر دوباره شد یک مسأله. بعد اداره تآتر درست شد. همینطور قدم به قدم. خب ما سانسور داشتیم، بگیر و ببند داشتیم، متوجه شدی؟ من پیس می فرستادم سازمان امنیت. سازمان امنیت می خواند و زیر جمله هایی را خط می­کشید. دارم نمونه هایی از پیس هایی که سازمان امنیت فرستاده بودم. یا ابوالفضل نگویید یا فلان را نگویید... به هر حال نمی گفتیم، ولی جایش چیزهایی را می گفتیم که از آن بدتر بود...

در واقع یک حریمی داشتید.

آره یک حریم...

بعد از آن می گفتند مال خودتان...

آره، دیگر. کسی نمی آمد تا آخرین شب نمایش بازبینی کند، کسی با ما کاری نداشت که شب اجرا بیاید تماشا کند، سابقه هم نداشت که بیایند یک پیس را وسط کار توقیف بکنند. برای ما پیش نیامد. ممکن است برای دیگران پیش آمده باشد.

از ایبسن شما کاری نبردید روی صحنه؟

چرا خانه عروسک را بردیم، اما ایبسن آن زمان با حالا فرق می­کرد. حالا همه امپریالیستی اند. خود ما بیشتر از همه امپریالیستی هستیم. من جاسوس دو جانبه ام. بگذریم. خب می آمدیم کارمان را می کردیم. روزنامه ها هم می آمدند می نوشتند، به ما فحش می دادند. تعریف مان می کردند. با ما دعوا می کردند. جنجال داشتیم، شوخی داشتیم، درست داشتیم، غلط داشتی همه چیز بود. بخش رسانه ای را داشتیم، بخش سانسور را داشتیم، بخش تلویزیون هم اگر می خواستیم مجانی تبلیغ می کرد برای مان.

مجانی؟

آره. خبرنگار می آمد. مصاحبه تلویزیونی می گذاشتند... همان کاری که همه جای دنیا می شود. ما هم کارمان را می کردیم. یک پیس پیروز بود، یک پیس نبود. یک کار خوب بود، یک کار می گرفت. خب مثلاً فکرش را بکنید فداکاری هم داشتیم. پیس را می گذاشتی، مردم می آمدند می دیدند. بعد از تو من باید پیس بگذارم. ما هم خب زمان محدود داشتیم. من می گفتم آقا تو ادامه بده. من پیس آی با کلاه آی بی کلاه را 15 اسفند گذاشتم، قرار بود تا چهارم فروردین برود. پیس پر رفت. آن هم اسفند و شب عید، پر رفت. داود رشیدی نفر بعد از من بود. گفت من نمی روم، دارد می رود این پیس. بعدش دیلمقانی بود. او هم گفت من نمی روم، تو ادامه بده. آقا پیس تا 6 خرداد رفت و گرما موجب تعطیلی کار شد. سالن 25 شهریور نه کولر داشت نه هیچی. یعنی فکر کن می روی توی حمام سونا می نشینی پیس تماشا می کنی. هم ما عرق می ریختیم، هم تماشاچی.

کولر و هیچی نبود؟

هیچی نداشتیم. بنده خدا ساخت، داد دست ما، همینجور ماند دیگر. آخر کسی بودجه نگذاشت برایش. آخر تآتر یک هنر حرام زاده است. جدی می گویم ها! هنر جلبی است. آرام نمی تواند بنشیند. جدی می گویم. ببین تآتر همیشه معترض بوده. از اول تاریخ. حتی نسبت به خدایان معترض بوده، از زمان یونان تا حالا. نمی تواند، نمی تواند. یک جا یک صحبت بود گفتند آقا شما چه می گویید؟ ما هر کاری می کنیم شما می گویید نه. گفتم عزیز دلم بهشت ساختی، من می آیم توی بهشت، می گویم این دیوارش را چقدر اینقدر بلند گرفته­ای؟ یک خرده کوتاه تر بگیر. حوض کوثر چرا آنجاست؟ دورش را چرا کاشی بدرنگ گذاشته­ای؟

تآتری کارش همین است.

همین است. شما من را به بهشت هم ببری باز ایراد می گیرم. ذات تآتر است. تمام شد، رفت. توی عدالتمند ترین جامعه هم باز بی عدالتی وجود دارد. اختلاف طبقاتی وجود دارد. هزار مشکل در جامعه وجود دارد. اختلاف اخلاقی وجود دارد. درست؟ پس تآتر است که باید به این چیزها اعتراض کند، بیاورد روی صحنه. تآتر متعهد را نمی گویم­ها! ذات تآتر همین است. اصلاً تقسیم بندی تآتر متعهد، تآتر فلان، تآتر هنر برای هنر نداریم. شعر ممکن است داشته باشد. نقاشی دارد. اما تو نمی توانی برای دلت تآتر درست کنی؛ برای اینکه پنجاه درصدش تماشاچی است.

مخاطب روبروی توست.

چشم به چشم. نفس به نفس. چه کارش می خواهی بکنی؟ من می آیم تابلوی نقاشی تو را نگاه می کنم، خوشم می آید یا خوشم نمی آید. آن وقت چه؟ ببین یک شاعر هر وقت به او الهام شد می نشیند، مثلاً شب مهتاب، چشم های معشوقش را می بیند، شعر می گوید. اما هنرپیشه بدبخت باید سر ساعت تعیین، لحظه تعیین، موقعیت خاص، آن حس تعیین را به وجود بیاورد، خلق کند. اجرا کند، تو ببینی. درست است یا نه؟

در هر لحظه تو باید این آمادگی را داشته باشی.

بچه ات مریض باشد، باید دلقک را بازی کنی. عروسیت باشد باید اشکت را روی صحنه بریزی. چه می دانم هر اتفاقی بیرون از صحنه افتاده باشد برایت در روز، در زندگی، اصلاً کاری به آن کاری که روی صحنه می کنی ندارد و این فاصله گذاری بین این می دانی چه کار سختی است! باید بازی کنی. تماشاچی بدبخت گناهی نکرده. و یکی از مسائل تآتر این است. تو هر شب باید به تماشاچی امتحان پس بدهی. هر شب. امتحان هایی که تنت را می لرزاند، آی نکند...

هر شب این دلهره را داری..

هر شب این دلهره را داری و این دلهره، دلهره قشنگی است. اگر این دلهره را نداشته باشی آن وقت کارت بی معنی می شود، تکراری می شود.

مهین (اسکویی) می گفت که آن وقت تو دیگر بازیگر نیستی؛ تبدیل به مرده شور می­شوی. مثل یک مرده شور که دیگر بعد از یک مدت لمس مرده برایش بی تفاوت می شود.

آره. بچه باشد، پیر باشد، جوان باشد، چاق باشد، لاغر باشد. متأسفانه بعضی از هنرپیشه های ما به این مرحله می رسند.

بی­ تفاوت می­شوند.

کار هنرپیشگی سخت است. بازیگری فقط نیست. پشت بازیگری باید خیلی چیزها باشد. تو می خواهی انسان را تربیت کنی، به انسان بیاموزی. تا خودت انسان نباشی چه چیزی را می خواهی یاد بدهی، هان؟ تا خودت منزه نباشی، آدم اخلاقی نباشی، چه چیزی می خواهی به تماشاچی یاد بدهی؟ تو خودت به خودت می خواهی دروغ بگویی، به تماشاچی چه می خواهی بگویی؟ می خواهی باورت کند؟ خب باورت نمی کند. خودت را تکه و پاره کن.

راجع به حرکت جدیدی که توی تآتر شده، لااقل توی این سال­های اخیر که بچه های جوان تر آمده­اند، نظرتان چیست؟

یک دوره اگر یادت باشد، خدا حفظش کند منتظری را، یک آدمی بود که حداقل من سابقه تآتریش را می دانم، اینها از قم آمدند. یک تآتر آوردند که به ما نشان بدهند. نمی دانم قضیه چه بود؟ گفتند آقا ما تآترمان مثل تعزیه می ماند. آمدم 25 شهریور، سالن بالا را گرفتم، دور تا دور صندلی چیدم، خودم هم میز و صندلی آنها را جور کردم و اینها تآترشان را اجرا کردند. تآتر زیبایی هم بود.

علی منتظری چه نقشی داشت؟

نمی دانم. کارگردان بود، یا نویسنده بود. متأسفانه کلاه سر علی منتظری گذاشتند و به اسم کس دیگری کار را ارائه کردند. این آدم آمده با این سابقه ذهنی و عاطفی مسئول تآتر شده. خب اولین کاری که کرد این بود که تآتری­ها را بشناسد. کی چه کاره است؟ کی چه کاری از دستش بر می آید؟ این دوره یادت است، تآتر شکوفا شد. همه کار کردند و جلوی هیچ کاری گرفته نشد. حس می کردی شب که می شود نمی توانی تآتر نروی.

فکر کنم تنها کاری که آن دوره جلویش گرفته شد کار ما بود با خانم اسکویی؛ تاریکی­های سرکش. باقی کارها بالاخره همه به نوعی اجازه کار گرفتند.

کوچک ترین روزنه ای که باز می شود، کوچک ترین آزادی عمل که داده بشود، درست مثل آخر زمستان که اولین باد بهاری می وزد، ناگهان همه جا سبز می شود، همه جا رنگین می شود، همه جا با طراوت می شود. ولی وقتی زمستان شش ماه طول بکشد، آن ریشه دیگر سبز نمی شود. اگر هم سبز بشود آن جوانه زیبا را نمی زند. آن گل قشنگ را نمی دهد. مطمئن هم نیستی که پشتش بهار هست یا نه؟ فکر می کنی زمستان سردتری خواهد بود که گاهی هم هست.

فکر می کنی تمام نمی شود. اصلاً باورت نمی شود که قرار است تمام شود.

هیچ وقت هیچ شعله ای نیست که بروی زیر آن بایستی و این تلخی یخ از تنت برود بیرون. این می ماند، می ماند، یک سال، دو سال، پنج سال، بیست سال، سی سال... دیگر تو فلجی. گوش می کنی؟ و الان متأسفانه روز به روز دارد اجراها افت می کند. چون آن ذوق و شوق و آن هیجان دیگر فرو نشسته است. بکنیم؟ نکنیم؟ هزار و یک فاجعه را تحمل کند، پشت در اتاق بایستد مثل گداها گردن کج بکند، برود چونه بزند که به جای دو میلیون، یک میلیون و نیم ندهید، تو رو خدا یک کاری کنید من دکورم را با چوب بسازم. این که نشد تآتر.

منبع: برترین ها

به "من جعفر والی ام، والی تر نمی شوم (2)" امتیاز دهید

امتیاز دهید:

دیدگاه های مرتبط با "من جعفر والی ام، والی تر نمی شوم (2)"

* نظرتان را در مورد این مقاله با ما درمیان بگذارید